پروردگارا
پروردگارا


 ساير عكس ها

اي هستي بخش وجود ‎‎ مرا بر نعمات بي كرانت توان شكر نيست  ذره ذره وجودم براي تو
و نزديك شدن به تو ميتپد 

الهي مرا مدد كن تا دانش اندكم  نه نردباني باشد براي فزوني تكبر و غرور   نه حلقه اي براي اسارت و نه دست مايه اي براي تجارت بلكه گامي باشد براي تجليل از تو و متعالي ساختن زندگي خود و ديگران

... در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بد بينيهاي بيحاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار  كه براي هر ملتي پيش ميايد  شما را به  ياس و نا اميدي بكشاند . درآرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد

نخست از خود بپرسيد

(( براي يادگيري و خودآموزي چه كرده ام ؟)) 

سپس همچنان كه بيشتر ميرويد   بپرسيد

(( من براي كشورم چه كرده ام ؟))

و اين پرسش شادي بخش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاديبخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي
بشريت داشته ايد

اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايما ن بدهد  يا  ندهد  هنگامي كه به پايان تلاشهايمان نزديك ميشويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه
 با صداي بلند بگوييم

(( من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام ))

لوئي پاستور

(  1895-1822 )

در بیابان های کویری گیاه هائی وجود دارد که به آن ها میگویند  <   آدور   >

آدور مثل خار شتر می ماند این گیاه در جائی سبز می شود مقاومت می کند ومی ماند که هیچ گیاهی در آنجا نمی تواند دوام بیاورد . آدور با اینکه بوته کوچکی است ولی با ریشه ای که میگویند تا 10 -15 متر آن را به اعماق زمین می فرستد  از کمترین آب ونم استفاده می کند و خودش را حفظ می کند

در یزد این گیاه را که ما به آن آدور می گوئیم  می برند در Search اسم اصلی این گیاه  دورمون  یا دورمنه است . در یزد این گیاه را از روی خاک می بریدند  و وسطش را باز میکردند وداخلش تخم هندوانه یا خربزه می گذاشتند بعد با نخ می بستند ورویش خاک می ریختند با کمی آب .

آدور با ریشه ای که گفتم تا 15 متر زیر خاک نفوذ می کرد آب را از زیر زمین می مکید و به این تخم هندوانه یا خربزه می رساند وآن بزرگ وبزرگ می شد و به هندوانه های شیرین بسیار بزرگ تبدیل می شد .

زندگی در روستا های کویری چنین حالتی دارد به حیا ت وآب خوردن وزنده ماندن خارشتر وآدور می ماند  انسان ها از کوچک ترین چیز ها استفاده می کنند تا بمانند . تشبیه عمیق ومعناداری است به مثابه موجودات کویری إ إ إ

این واقعیت است من این موضوع را با پوست واستخوانم لمس کرده ام

(پروفسور سلطان زاده)

" براي چيزي كمتر از بهترين بودن نبايد تلاش كرد "

 

ارزش انسانها به چیزهایی نیست که بدست می آورند بلکه به دلهایی است که تسخیر می کنند

کسانی که به زندگی دیگران نور هدیه می دهند،روزی صاحب خورشید خواهند شد .

 

زندگی ریاضی است

خوبی هارا جمع کنید

شادی هارا ضرب کنید

درد ها را تقسیم کنید

نفرت را زیر رادیکال ببرید

عشق هارا به توان برسانید

 

گاندی:

تولد هر کودک بشارت امیدی است که شاید او نجات دهنده بشریت باشد

عجب از کار بندگانم


خداوند می فرماید: از پنج کار بندگانم در عجب هستم
 

دوران جوانی را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران بزرگسالی را در حسرت باز گشت به کودکی می گذرانید
 

سلامتی خودرا فدای مال اندوزی می کنید پس از آن تمام دارائی خود را صرف بازیابی  سلامتی می کنید
 

به قدری نگران آینده هستید که حال را فراموش کرده در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را


  طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد در حالی که پس از مرگ گور های شما گرد وغبار در بر میگیرد که گوئی هر گز نبوده اید
 

قلب دیگران را در لحظه ای با گفتارتان مجروح می کنیدوبرای التیام بخشیدن آن سال ها وقت صرف می کنید
 

                            پس چرا ؟

این خانه قشنگ است  

ولی خانه من نیست

این خاک چه زیبااست 

 ولی  خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت 

 هر گز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد ویزد و قم و سمنان ولرستان

لطفی است که در کلگری ونیس وپکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گل های دلاویز  شمیران

عطری است که در نافه آهوی ختن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هرچند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست د ماوند

این رود چه زیبا است

ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است

ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است

ولی خانه من نیست

 

اینجا سرزمین ماست               

اینجا سرزمین ماست ، این قطعه جغرافیا همیشه متعلق به ما بوده است ، از گذشته های دور تا آینده ای پر غرور که در تصور هم نمی آید . با هر طلوع ، خورشید سر انگشتان مهربان ونوازشگرش را بر فلات ایران می افشاند ، جویبارانش روان می شوند وکوهسارانش ، مغرور تر از دیروز می ایستند .

اینجا سرزمین ماست ، کویرش پهنه استقامت و سرسختی مردمانی است که قنات و قنوت وقناعت را در برابر جهان گذرانده اند ، جنوبش زیستگاه رادمردان وشیرزنانی است که دین داری و میهن پرستی را بهم آمیخته اند  وشمالش زادگاه مردمان نجیب ومهربان و قلندری است که چون دریای مازندران آرام وعمیق ومهربانند وچون شیر البرز در برابر بیگانه.

اینجا سرزمین ماست، سرزمین اهورائی ، سرزمین مهر ، سرزمین اسلام ، اقلیم پاک همزیستی گرم  مذاهب واقوام خاک پاک پدران سخت کوش وباشرف ، مهد فرزندان غیور ومادران مهربان وایثار گر .....

اینجا سرزمین ماست، درختانش قامت استواری اند ورودسارانش جلوه زندگی ودشتستان هایش آئینه بی کرانکی  ما در این دیار ، تا همیشه تاریخ خواهیم ماند ومهیب ترین طوفان ها ووحشی ترین باد ها نهیبی از ترس بر چهره مان ودرنگی از تردید در گام هایمان نخواهد گذارد تا خورشید خداوندی هر صبح طلوع میکند ، این سرزمین زنده وجاودانه وپاینده خواهد ماند .

اگر طوفانی گزندی بر آب وآبادانی مان زند با دست های توانا ومعمار فرزندانمان دوباره وبهتر از پیش آبادترش خواهیم کرد واگر خراشی بر اراده وشکیبائی مان بیندازند ، به دانش وتجربه وحلم پدرانمان ، راسخ تر از پیش بازش خواهیم ساخت واگر زخمی بر ما وارد شود ، دست های مهربان مادرانه مادرانمان التیامش خواهد داد ......

اینجا سرزمین ماست ، با مردمانی که زیر باران دلنواز سرزمین مهر می زیند وصلابت وپایداری وجاودانگی شان را پاس میدارند وپروردگار مهربانشان را سپاس می گذارند وپرچم سه رنگشان را بر بلند ترین قله کوه های بلندشان همیشه در اوج اهتزاز نگاه می دارند ...

 

پیامی از دکتر علی شریعتی

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند 

                                                                            ولی آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

                                                                              ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان  حقیقی خواهی یافت

                                                                            ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند

                                                                         ولی شریف ودرستکار باش

آنچه در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند

                                                                         ولی سازنده باش

اگر به شادمانی وآرامش دست یابی حسادت می کنند

                                                                         ولی شادمان باش

نیکی های درونت را فراموش می کنند

                                                                      ولی نیکوکار باش

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد  و در نهایت می بینی

هر آنچه هست ، همواره میان تو وخداوند است  ، نه میان تو ومردم

پیامی ازعلامه شهید آیت....مطهری

 

     بقراط:

       فکر کردن از مردن سخت تر است.

     چینی ها می گویند:

         کمرنگ ترین جوهر بهتر از قوی ترین حافظه است.

پاييز

پاييز از را مي رسد، خيلي ها احساس افسردگي مي کنند. آرزوهايشان را به زمستان گره مي زنند و به جاي برگ هاي پاييزي با اولين تگرگ ، به زمين مي افتند. بسياري هم دلخور از چند و چون زندگي پا روي برگ هاي خشکيده اي که ميهمان زمين شده اند ، مي گذارند و از شنيدن صداي خرد  شدنشان لذت مي برند.

اما اندک مردمي هم هستند که نه با رسيدن پاييز افسرده ميشوند ، نه از آمدن زمستان دلگير. آن ها همان کساني هستند که نيمه ي خالي هيچ ليواني را باور ندارند، چون به يقين مي دانند حتي آن نيمه هم پر ازهواست و پا روي هيچ برگ خشکيده اي نمي گذارند ، چرا که هرگز فراموش نمي کنند اين برگ هاي خشکيده وبر زمين افتاده ، همان برگ هايي هستند که روزي به آن ها نفس بخشيده اند. کاش ما هم از جمله افرادي باشيم که در گذر زمان حرمت و ارزش کساني را که در جايي از مسير زندگي با لطف و محبت و مهرباني شان راه سعادت را برايمان هموارتر کرده اند ، از ياد نبريم.

 

پنهان کردن نقاط ضعف

پادشاهی بود که فقط یک چشم ویک پاداشت  ، پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند .

اما هیچکدام نتوانستند  ، آنان چگونه می توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه ، نقاشی زیبائی از او بکشند ؟

سر انجام یکی از نقاشان گفت که می تواند این کار را انجام دهد ، و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد  ، نقاشی او فوق العاده بود وهمه را غافلگیر کرد .

اوشاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار رامورد هدف قرار داده بود ، نشانه گیری با یک چشم بسته ویک پای خم شده إإإإإإ

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم ، پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته کردن تقاط قوت آنان .

 

انسان های بلند مرتبه

در طول تاریخ همان هائی بوده اند که جوهره خلقت خودرا به کار گرفته اند ونقش خدائی شان را بر روی زمین به انجام رسانده وبا تمام توان در خدمت مخلوقات دیگر بوده اند

انسان های فراموش کار

هنگامی که غرق در نعمات آفریدگار هستی که توسط بندگان قدرت مندش به ظهور رسیده اند میشود ، از یاد می برد که چه رنج ها در پس این آرامشی که نصیبش شده نهفته است .

درسي از اديسون

اديسون در سنين پيري پس از اختراع لامپ يکي از ثروتمندان آمريکا به شمار مي رفت و درامد سرشاري را تمام و کمال در آزمايشگاه مجهزش که ساختمان بزرگي بود هزينه مي کرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود.هر روز اختراعي جديد در آن شکل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.در همين روزها بود که نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد  و حقيقتا کاري از کسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.

پسر با خود انديشيد که احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سکته مي کند و لذا از بيدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد که پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يک صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام  عمرش را نظاره مي کند.پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد.او مي انديشيد که پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت:پسر تو اينجايي؟مي بيني چقدر زيباست؟ رنگ آميزي شعله ها را مي بيني ؟ حيرت آور است!من فکر مي کنم که آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفربه وجود آمده است!واي!خداي من خيلي زيباست!کاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. کمتر کسي در طول عمرش امکان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظرتو چيست پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد:پدر تمام زندگيت در آتش ميسوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي کني؟ چطور مي تواني؟من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاري برنمي آيد.مامورين هم که تمام تلاششان را مي کنند. در اين لحظه بهترين کار لذت بردن از منظرهايست که ديگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمايشگاه و بازسازي و نوسازي آن فردا فکر مي کنيم! الان موقع اين کار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه کن که ديگر چنين امکاني را نخواهي داشت!                                                                                                   فردا صبح اديسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت:"ارزش زيادي در بلاها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در اين آتش سوخت.خدا را شکر که مي توانيم از اول شروع کنيم."توماس آلفا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول کار بود و همان سال يکي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.آري او گرامافون را درست يک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 ارزش زيادي در بلاها وجو دارد چون تمام اشتباهات در آن از بين مي رود.

 

نيت

کشاورز فقيري براي پيدا کردن غذا يا شکاري به دل جنگل رفت . هنوز مسير زيادي را طي نکرده بود که صداي فرياد کمکي به گوشش رسيد . صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسيد و ديد که پسربچه اي در باتلاقي افتاده و آهسته و آرام به سمت پايين مي رود.

کشاورز با هزار بدبختي با به خطر انداختن جان خود بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمي نجات دهد . فرداي آن روز وقتي که کشاورز در زمينش مشغول کار بود ، کالسکه مجللي در کنار نرده هاي ورودي زمين کشاورز ايستاد . دو سرباز از آن پياده شدند  و در را براي مرد قد بلندي که لباس هاي اشرافي بر تن داشت باز کردند. زماني که آن مرد پايين آمد ، خود را پدر پسري که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود ، معرفي کرد.

او به کشاورز گفت که مي خواهد اين محبتش را جبران کند و حاضر است در عوض کار بزرگي که او انجام داده است ، هر چه بخواهد به او بدهد.

کشاورز به مرد ثروتمند گفت که او اين کار را براي رضاي خدا و به خاطر انسانيت انجام داده و هيچ چشم داشتي در مقابل آن ندارد. در همين موقع پسر کشاورز از ساختمان وسط زمين بيرون آمد. مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسري هم سن و سال پسر خودش دارد، به پيرمرد گفت : حال که تو پسرم را نجات دادي ، من هم پسر تو را مثل پسر خودم مي دانم.

پس اجازه بده هزينه تحصيل او را در بهترين مدارس و دانشگا ه ها بپردازم. آن پسر کسي نبود جز الکساندر فليمينگ.چند سال بعد و دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بيماري لاعلاجي مبتلا شد و اين بار الکساندر ، پسر کشاورز که امروز يک دانشمند برجسته بود با داروي جديدش بار ديگر جان آن پسر را نجات داد جالب است بدانيد که آن مرد ثروتمند و نجيب زاده کسي نبود جز لردراندلف چرچيل و پسرش هم کسي نبود جز وينستون چرچيل.

 

 

و به این سان پنی سیلین ساخته شد

در پانزدهم سپتامبر 1928 سال روز کشف پنی سیلین است  دکتر آلکساندر فلمینگ میکرب شناس دانشکده پزشکی لندن بر حسب اتفاق بشقاب کشت باکتری Staphylococcus  را بدون پوشش در گوشه ای گذاشته بود .

همان روز سراغ بشقاب رفت و مشاهده کرد که بر اثر وزش باد یا عوامل دیگر ، روی یک گوشه بشقاب مقداری کپک نشسته است ، ظرف را زیر میکرسکوپ قرار داد تا نوع کپک را بشناسد که متوجه شد در آن قسمت باکتری ها مرده اند وبه این ترتیب موفق به کشف یک میکرب کش شد که تا کنون صد ها میلیون تن را نجات داده است وی نام این ماده را Penicillin   گذارد.

چگونه نوبل ، نوبل شد

هنگامی که برادرآلفرد نوبل از دنیا رفت ، او در شهر استکهلم روزنامه ای خرید تا از چاپ آگهی در گذشت برادرش اطلاع حاصل کند اما دریافت که روزنامه نگاران اورا با برادرش اشتباه گرفته اند ، او فرصتی یافت تا آگهی در گذشت خود را در روزنامه بخواند واز نظر دیگران نسبت به خود آگاه شود . همانطور که میدانید الفرد نوبل پیش از آن که بنیان جایزه ی نوبل را بگذارد ، دینامیت را اختراع کرده بود ، فکر می کنید که او در روزنامه چگونه مطالبی را در باره خود خواند ؟

در خبر درگذشت ، اورا مخترع دینامیت که عامل تخریب وانهدام شمرده می شد معرفی کرده بودند . چنین نظری سراسیمه وبرافروخته اش کرد . اوانتظار نداشت پس از مرگش با چنین توصیفی بشناسندش ، از آن پس کوشید تا خود را اصلاح کند ، او تمام دوستان و نزدیکانش را گرد آورد واز انان خواست تا چیزی را که با تخریب و ویران گری متضاد باشد بیابند ، آنان به اتفاق صلح وآشتی را نقطه ی مقابل ویران گری دانستند  ، چنین شد که در فلسفه زندگی خود تجدید نظر کرد و کوشید تا چیزی را به وجود آوردکه بتواند رودرروی تخریب قرار گیرد وبه نام نیک او پس از مرگ بیانجامد ، او پایه گذار جایزه نوبل به اسطوره ای تبدیل شد

وصیت نامه الفرد نوبل 27 نوامبر 1895 – پاریس

کل سرمایه من باید به طریقه زیر مصرف شود ، سرمایه را وکلاء باید محلی مطمئن سرمایه گذاری کنند وصندوقی تشکیل شود که منافع سالانه ی این صندوق به کسانی اهداء شود که در طول سال گذشته بیشترین منفعت را به بشریت رسانده اند ، منفع مذکور به پنج سهم مساوی به شرح زیر تقسیم گردد:

1-      سهمی از آن به شخصی که در رشته فیزیک مهم ترین اکتشاف یا اختراع را انجام داده باشند اختصاص یابد .

2-       سهمی دیگر به کسی که مهم ترین اکتشاف را در رشته شیمی انجام داده اختصاص یابد

3-      وسهمی دیگر به کسی که مهم ترین اکتشاف را در زمینه فیزیولوژی و پزشکی انجام داده اختصاص یابد

4-      سهمی دیگر به کسی که در عرصه ی ادبیات بهترین اثر را در راستای آرمان گرائی پدید آورده باشد اختصاص یابد

5-      بالاخره سهمی دیگر را به کسی که بیشترین یا بهترین تلاش را برای ایجاد حس برادری بین ملل ، برای حذف یا کاهش نیروهای مسلح وبرای برگزاری و ارتقاء همایش های صلح جویانه انجام داده باشد .

آروزو می کنم که این جائزه بدون توجه به ملیت ها  به نامزد ها اعطاشود به نحوی که شایسته ترین افراد این جایزه را دریافت کنند. 

 

 

ارزش انسان ها به چیزهائی است که بیشتر دوست دارند.

حضرت علی (ع)

 

پس کوشش کنیم خدمت به خلق راپیشیه خود سازیم.

پروفسور سلطان زاده

 

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد.

زرتشت

 

حاصل دنیا بپرسیدم من از فرزانه ای  

 گفت یا وهمی است یا خوابی است یا افسانه ای

گفتمش از حاصل عمرم گو تا بدانم عمر چیست ؟

گفت یا برقی است یا شمعی است یا پروانه ای

گفتمش این ها که می بینی چرا؟ دل بسته اند

گفت یا خوابند  یا مستند یا دیوانه اند

 

 

سرود ای ایران ای مرز پر گهر

چرا وچگونه ساخته شد ؟  در شهریور 1323 زمانی که نیروهای انگلیسی ودیگر متفقین تهران را اشغال نموده بودند ، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف ، از یکی از خیابان های مشهور تهران میگذرد ------- او مشاهده میکند که بین یک سرباز انگلیسی ویک افسر ایرانی بگو مگو میشود وسرباز انگلیسی کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد ، گل گلاب پس از دیدن این صحنه ، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود وشروع به گریه می کند ، علامحسین بنان میرسد ماجراچیست ؟ او ماجرا را تعریف می کند ومیگوید ، کار ما به اینجا رسیده که یک سرباز اجنبی توی گوش افسر ایرانی بزند إ سپس کاغذ وقلم را بر میدارد وبا همان حال غمگین و گریه آلود ، این شعر را می سراید:

ای ایران ای مرز پرگهر    ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان         پاینده مانی وجاودان

ای دشمن إ ارتوسنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

همانجا روح الله خالقی موسیقی آن را می نویسد وبنان نیز آن را می خواند وظرف هفته یک هفته

تصنیف " ای ایران " در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود  ، زنده باد ایران وایرانی

 

ملانصرالدین

مجلس عروسی یکی از بزرگان بودوملانصرالدین هم دعوت کرده بودند ، وقتی می خواست وارد شود ، در مقابل او دو در ب وجود داشت با اعلامی بین مضمون  :   از این درب عروس وداماد وارد می شوند واز درب دیگر دعوت شدگان ، ملا از درب دعوت شدگان وارد شد ، در آنجا هم دو درب وجود داشت واعلامی دیگر :  از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند واز درب دیگر دعوت شدگانی که  کادو نیاورده اند  ، ملا طبعا از درب دومی وارد شد ، ناگهان خودرا در کوچه دید ،  همانجائی که وارد شده بود إإإ

این داستان زندگی مااست ،  کسانی که به زندگی خود دعوت می کنیم  ( رابطه هائی را آغاز می کنیم ) اما وقتی متوجه می شویم از آن ها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع وافراد را به حال خودشان رها می کنیم ، روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری واقتصادی نیست ، عشق بر مبنای ترس وضعف محاسبه گر است ، اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم ، دوست داشتن های ما قید وشرط وتبصره دارد  ، حساب وکتاب دارد ، اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود ، اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمیدهیم، چه ستمگر است آن که از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد.

 

 

 

 

Home page  | Introduction |  Research Studies  |  Editorships  |  Translations  |  Conferences 

Contact Information  |  Articles  |  Scientific meets & events  |  Research projects  |  Theses